31 فروردین 1399 - 7:18 ب.ظ

قیافه‌اش به «جِن» می‌ماند!

دوشنبه، 2 صفر 1306*- صبح برخاستیم. هوا صاف و آفتاب خوبی بود. رخت پوشیدیم و سوار شدیم. راندیم برای شکارِ ورجین. عزیزالسلطان و اصحابش، تفنگ و اسباب برداشته، پیش از ما رفته‌بودند توی دره ایستاده بودند.

به گزارش عصر اصفهان، ما هم راندیم. رسیدیم به عزیزالسلطان. او را جلو انداخته، راندیم و رسیدیم زیر بیدها. آفتاب‌گردان زدند. افتادیم به ناهار. اعتمادالسلطنه بود. کتاب فرنگی خواند. ناهار خوردیم. بعد بلافاصله سوار شدیم … میرشکار پایش درد می‌کند، اما سوار می‌شود.

نمی‌تواند راه برود. یک پسر میرشکار به سن ده، دوازده سال است؛ قیافه‌اش به جِن می‌ماند[!] کلاه شکاری سرش است و پشت سر میرشکار راه می‌رود. به دلمان بد آمد. گفتیم دفعه بعد نیاید. خلاصه راندیم و راندیم از توی جاده تا رسیدیم به سنگچین اولی. همان‌جا نشستیم. کم‌کم چهارتا پنج‌تا قوچ و میش از این طرف، آن طرف پیدا می‌شد. یک دفعه یک دسته شکار پُرزور به قدر پانصد عدد شکار، از طرف امامه گرد کردند، اما طرف ما نیامدند. زدند بغله و رفتند آن طرف. فکر کنم از قیافه پسر میرشکار ترسیدند[!]»

300/

 

 

کد خبر: 29381

بازدید: 99 بازدید

منبع: روزنامه خراسان

برچسب ها: ,

ارسال دیدگاه

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد

  • مجموع دیدگاهها: 0
  • در انتظار بررسی: 0
  • انتشار یافته: 0